و اینکه همواره به " اعلیحضرت " وفادار مانده و خواهد ماند چرا که او عاشق اعلیحضرت بوده است ... وزن ثقیل کلماتی که او در تبیین عشق به همسر متوفایش بکار میبرد آن هم با لحنی عبوس و عاری از حس و حال و نگاه بی برق و فروغش به هنگام تداعی خاطره عاشقانه از همسرش، همه حکایت از آن دارد که این زنِ از اصل و اسب افتاده، همسرش را دوست دارد اما نه همچنانکه زنی مردی را ، بل آنچنانکه ملکه ای پادشاهی را ... عشقی دست به سینه و فرودستانه که با روح آزادگی در عشق یکسره غریبه و بیگانه است . هم از این رو ست که تمام قد از دیپلماسی همسرش دفاع میکند و به ضرس قاطع میگوید که اعلیحضرت صرفآ در مقام شاهی عادل که مردمش را بسیار دوست میداشت دست به کشتار نزد ، نه اینکه در امتناع از کشتار تحت فشار و تضییق این یا آن قدرتی خارجی یا داخلی بوده باشد : اعلیحضرت راضی نبود کسی کشته بشود و این مردم بودند که با کشتن گوسفند و آغشته کردن دستهایشان در خون گوسفندان مدعی میشدند که انسانی کشته شده است"! ... و وقتی مصاحبه گر از او میپرسد که آیا در این خصوص ، سند و فکت موثق و قابل استنادی دارد که بتوان بدان رجوع کرد ؟ مخاطبش را ارجاع میدهد به ارزان ترین و غیر قابل اتکا ترین یگانه سندی که " بخاطر " دارد : در ماههای مشرف به ترک ایران ، روزی اعلیحضرت با چند تن از سران ارتش در اتاق کارشان جلسه داشتند ، نگو فرحناز ( دختر بزرگ شاه که سال پنجاه و هفت نوجوانی بود شانزده ساله ) پشت در فالگوش وایستاده بوده و صدای اعلیحضرت را شنیده که با لحنی تحکم بار به سران ارتش در مورد هر گونه کشت و کشتار علیه مردم اولتیماتوم میداده است !
تنها سند قابل ارجاع حافظه تاریخی یک ملّت هفتاد و پنج میلیونی در خصوص نیّت آخرین شاه تاریخ ۲۵۰۰ ساله اش مبنی بر اینکه میخواست اصلا مردمش را کشتار کند یا نه ، فالگوش ایستادن دخترکی شانزده ساله و بیان حکایت آن فالگوشی دزدانه در خاطرات شفاهی آخرین ملکه ایران است !
برچسبها: صو, علی پژمان

